شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

 

این یکی رو دیگه دلم می خواهد فریاد بکشم .... شرق هم توقیف شد؛ مثل خرداد، سلام، نوروز، یاس نو، وقایع اتفاقیه، اقبال و………

نمی دونم کسانی که این تصمیم ها رو می گیرند اصلا تا حالا در مورد معنی جمله توقیف یک روزنامه فکر کردند یا نه؟

اگر نه، که فکر هم می کنم همینطور باشه به عنوان یک روزنامه نگار براشون توضیح میدم:

توقیف یک روزنامه یعنی توقیف حق زندگی تمام کارکنان و نویسنده های مشغول در آن

توقیف یک روزنامه یعنی توقیف قلم

توقیف یک روزنامه یعنی توقیف تفکر

توقیف یک روزنامه یعنی توقیف تمام حوزه های دیگه ای که در موردشون توی اون روزنامه مطلب نوشته می شد

توقیف یک روزنامه یعنی نگویید، نپرسید، ندانید، نفهمید، نبینید و راضی باشید و ساکت

توقیف یک روزنامه یعنی توقیف عقیده و انتخاب تمام خوانندگانش

توقیف یک روزنامه یعنی توقیف زندگی، توقیف زمان

نمی دونم این ضرب المثل قدیمی که به جای پیدا کردن راه حل صورت مساله رو پاک می کنند تا کی باید در جامعه ما مصداق داشته باشه؟

کی قراره به این نتیجه رسید که علت هر انتقادی یک ضعفه که باید برطرف بشه و منظور از یک اعتراض آشوب و فتنه و بلوا و تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب و اقدام علیه .... نیست بلکه فقط یک صدا است با امید شنیده شدن

پس اگر ضعف ها بدل به قدرت بشه صداها هم آروم می گیره

اما؛ کشتن یک صدا تنها یک صدا رو ساکت می کنه اما بقیه صداها بلندند و به گوش می رسند

قلم هیچ وقت کشته نمی شه و همیشه حتی تو انتهای تاریک ترین نقطه داره می نویسه از دیده ها و واقعیات اطرافش

و بالاخره هم یک روزی خونده می شه

این صدا هم این بار با نام شرق توقیف شد اما مطمئن باشید به زودی این صدا با یک نام دیگه دوباره  بلند می شه

انگار این مدت که به نسبت سال های قبل کمتر شاهد کشتن روزنامه ها بودیم، دوران آرامش قبل از طوفان بود که حالا داره آثارش نمود پیدا می کنه و اولین صاعقه اش به شرق برخورد کرد

به امید روزی که هیچ قلمی توقیف نشه ....

 

 

اصولا ما ایرانی ها عادت داریم توانایی هامون را یه جور دیگه ای غیر از کار کردن و خدمت رسانی به نمایش می ذاریم که البته در اذهان عمومی تاثیر گذار تره اما آخر سال یا موقع برآورد کاری که میشه نمی دونم چرا همیشه نتیجه برعکس میشه

نشانه های یک مدیر جدید:

- تغییر حالت چهره و راه رفتن و به طور کلی فرم اسکلت بدن!

- تغییر مدل موها و لباس ها و.....

- ایجاد یک تحول عمیق و تمام و کمال در سطوح مکان کار، اشیا درون محل کار، میزها، صندلی ها، برگه ها، پادری ها، لیوان ها، پارچ ها، خودکارها، برگه ها،‌ مدل لوسترها، پنکه، دستگیره درها، گلدون ها و خلاصه هر چیزی که به نوعی چهره و یا خاطره مدیر قبلی رو به یاد کارمندها بیاره!

- اخراج طیف وسیعی از کارمندان بی هیچ دلیل موجهی برای اینکه بقیه حساب کار دستشون بیاد و قدرت مدیریتی مدیر جدید رو به رسمیت بشناسند!

- برگزاری هر روزه جلسات همگانی که توش هیچ حرفی ندارند بهم بزنند و اصولا تا مدت ها دنبال یک سوژه برای محور گفت و گوهای جلسه در همون جلسه برگزار شده می گردند

- تغییر سیستم کاری به طور کامل حتی اگر به بیکاری منجر بشه! اما تظاهر به اینکه اینقدر کار سرمون ریخته که وقت هیچ کاری نداریم!

- مدام ترسیم مدینه فاضله ای که یک قدم تا تحقق فاصله داره اما به علت اهمال و سستی مدیرهای قبلی که اون هم از  نداشتن نبوغ کافی و عدم حس مسئولیت پذیری ناشی می شده این مدینه فاضله تاکنون ناشناخته مونده!

- اصرار براینکه مدیر های قبلی کلی بریز و بپاش کردند و  کل تغییر مکان و دکوراسیون جدید سفارش ما از پادری ها گرفته تا میزو صندلی ها و کامپیوترها و هر چیزی که وجود داره یک هزارم هزینه حیف و میل شده توسط مدیران سابق هم  نمی شه! 

- آوردن تعداد زیادی کارمند جدید که گفته می شه همه بر اساس توانایی و تخصص و ... جذب شدن و با تاکید شدید مدیر به اونها مبنی بر اینکه تو جمع منو به اسم کوچیک صدا نکنید و محیط کار با جو فامیلی فرق می کنه!

- افزایش ساعت کاری کارمندها بدون اینکه کاری برای انجام دادن وجود داشته باشه برای اینکه به اذهان عمومی حالی بشه که حجم کارهایی که انجام می شه نسبت به دوره مدیر قبلی چقدر بالاتر رفته و اینها کارهاییه که  تا حالا انجام نمی شده

- تعریف یک سری مسئولیت جدید که هیچ کدوم قابل اجرا نباشه و اجرا نشدنش رو به عدم توانایی کارمندها نسبت دادن

- اعتقاد راسخ بر اینکه در صورت همکاری کارمندان ** که البته به طور مسلم همکاری نکرده و نمی کنند** می توانستند جامعه را متحول کنند و به دلیل ذکر شده تا الان نتونستند

- کاهش حقوق کارمندان در راستای پایین آوردن هزینه سرانه!

- و در آخر نرسیدن به تمام وعده های تحقق داده شده به سبب از هم پاشیدگی سیستم کاری در دوره مدیریت قبلی !  

 

و چهره شگفت از آنسوی دریچه به من گفت حق با کسیست که می بیند

من مثل حس گمشدگی وحشت آورم

اما خدای من آیا چگونه می شود از من ترسید

من که هیچگاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشت بامهای مه آلود آسمان چیزی نبوده ام و عشق و میل و نفرت و دردم را در غربت شبانه قبرستان موشی به نام مرگ جویده است

و چهره شگفت با آن خطوط نازک دنباله دار سست

که باد طرح جاریشان را لحظه به لحظه محو و دگرگون می کرد

و گیسوان نرم ودرازش که جنبش نهانی شب می ربودشان و برتمام پهنه شب می گشودشان

همچون گیاه های ته دریا از پشت دریچه روان بود و دستانش تا ابدیت ادامه داشت

و داد زد: باور کنید من زنده نیستم

من از ورای او تراکم تاریکی را و میوه های نقره ای کاج را می دیدم

آه ولی او

او برتمام اینهمه می لغزید وقلب بی نهایت او اوج می گرفت

گویی که حس سبز درختان بود و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت

حق با شماست

من هیچگاه پس از مرگم جرات نکرده ام که در آیینه بنگرم و آنقدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی کند

آه آیا صدای زنجره ای را که در پناه شب به سوی ماه می گریخت از انتهای باغ شنیدید؟

من فکر می کنم که تمامی ستارگان به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند

و شهر، شهر چه ساکت بود

من در سراسر طول مسیر خود جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ

و چند رفتگر که بوی خاکروبه و توتون می دادند

و گشتیان خسته خواب آلود

با هیچ چیز روبرو نشدم

افسوس من مرده ام و شب هنوز هم گویی ادامه همان شب بیهوده است

خاموش شد و پهنه وسیع دو چشمش را احساس گریه تلخ و کدر کرد

آیا شما که صورتتان را در پشت نقاب غم انگیز زندگی مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید

که زنده های امروزی چیزی بجز تفاله یک زنده نیستند؟

گویی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب این کتیبه مخدوش که در خطوط اصلی آن دست برده اند

دیگر به اعتبار سنگی خود احساس اعتماد نخواهد کرد

شاید که اعتیاد به بودن و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده انسانی را به ورطه زوال کشانده است

شاید که روح را به انزوای یک جزیره نامسکون تبعید کرده اند

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام

پس این پیادگان که صبورانه بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند آن بادپا سوارانند

و این خمیدگان لاغر افیونی آن عارفان پاک بلند اندیش؟

پس راست است راست که انسان دیگر در انتظار ظهوری نیست

و دختران عاشق با سوزن دراز برودری دوزی

چشمان زود باور خود را دریده اند

اکنون طنین جیغ کلاغان در عمق خواب های سحر گاهی احساس می شود

آیینه ها به هوش می آیند

و شکل های منفرد وتنها خود را به اولین کشاله بیداری و به هجوم مخفی کابوس های شوم تسلیم می کنند

افسوس

من با تمام خاطره هایم از خون

که جز حماسه خونین نمی سرود و از غرور

غروری که هیچگاه خود را چنین حقیر نمی زیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش می کنم : نه صدایی

و خیره می شوم: نه ز یک بر گ جنبشی

و نام من که نفس آنهمه پاکی بود دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زند

لرزید و برد و سوی خویش فرو ریخت

و دستهای ملتمسش از شکافها مانند آه های طویلی به سوی من پیش آمدند

سرد است

و بادها خطوط مرا قطع می کنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز از آشنا شدن با چهره فنا شده خویش وحشت نداشته باشد؟

آیا زمان آن نرسیده ست که این دریچه باز شود باز باز باز

که آسمان ببارد و مرد بر جنازه مرد خویش زاری کنان نماز گزارد؟

شاید پرنده بود که نالید یا باد از میان درختان

یا من که در برابر بن بست قلب خود چون موجی از تاسف و شرم و درد بالا می آمدم

و از میان پنجره  می دیدم که آن دو  دست

آن دو سرزنش تلخ و همچنان دراز به سوی دو دست من

در روشنایی سپیده دمی کاذب تحلیل می روند

و یک صدا که در افق سرد فریاد زد :

خدا حافظ....