دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 اخیرا فرهنگ سازی های جدیدی داره از طریق رسانه ملی که همیشه هم ید طولایی در خلق این تفکرات نو و تازه داره، صورت می گیره که علیرغم اینکه سعی شده رنگ و لعاب دلسوزانه و منطقی بهش زده بشه خیلی نگران کننده است.

مطرح کردن بحث مهریه و اینکه محور گفت و گوهای این برنامه به صورت غیر مستقیم سعی می کنه این پیشنهاد رو به دولت مردان عزیز که ثابت کردند خیلی هم از اینجور مسائل استقبال می کنند القا کنه که برای تعیین مهریه یک حد و مرز قانونی تعیین بشه!

گزارش های هر شب این برنامه از آقایون مظلوم و بی گناه و پاکی که همگی هم اتفاقا اهل زن و زندگی و دنبال یه لقمه نون حلال برای زنشون هستند و به هیچ چیز دیگه ای هم فکر نمی کنند و همگی هم به اتفاق نه بی ادبند، نه زورگو، نه دست بزن دارند، نه چشم ناپاک دارند و خلاصه هیچ گونه اثری از هیچ نوع اخلاق ناشایست و نا مربوط هم در هیچ کدومشون دیده نمیشه هم چاشنی خوبی برای این برنامه هدفمند شده

وجه مشترک دیگه و قابل توجهی هم که همه این آقایون باهم ازش برخوردارند و اتفاقا اصل قضیه هم هست داشتن یک زن سرکش، بی رحم، بی تفاوت، بلند پرواز، پول پرست و پرتوقعه که خیلی هم بی منطق و بی خیاله و خیلی راحت حاضره برای پول و تنها پول زندگی شیرین و سراسر پاکی و مهربونیش رو خراب کنه و اتفاقا تمام این خانوم های یاد شده هم اصلا قدر این فرشته های آسمونی که شوهراشون باشند رو نمی دونند.

نکته دیگه این برنامه هم اینه که اتفاقا در مصاحبه های جلوی دادگاه خانواده هم با خانم ها همشون یا مادری بسیار فداکارند که از دست دختر پول پرستشون به تنگ اومدن و جلوی دوربین خاطرات گذشت و فداکاری های خودشون رو در زندگی تعریف می کنند و یا در هر صورت مشکلی غیر از بدرفتاری و بی توجهی آقایون به خانوادشون دارند و هیچ کدوم از ترک نفقه توسط شوهر و یا ضرب و شتم و انواع دیگر خشونت های مختلف گلایه ای ندارند

نمی دونم اما فکر می کنم شرایط جامعه ای که من از وقتی چشم باز کردم توش بودم و الان 25 سال تمومه که دارم انواع و اقسام مشکلات خانوادگی رو می بینم و به ویژه موقعیت خانم های این جامعه با این جامعه ای که در این برنامه به تصویر کشیده شده خیلی فرق می کنه؛ خیلی خیلی! به اندازه آه و ناله تمام خانم هایی که به ناحق در حقشون ظلم شده و میشه و دستشون به هیچ جایی هم بند نیست و هیچ ادعایی هم در هیچ موردی حتی فرزندشون نمی تونند داشته باشند.

تو جامعه ای که من بزرگ شدم خانم ها حق طلاق نداشتند و ندارند و در این صورت هم باید تمام مهریه شون رو دو دستی به آقایون می بخشیدند حتی اگه اون آقا هر اخلاق و رفتار ناپسندی هم داشته باشه خانم باید تحمل کنه و نذاره کانون خانواده سرد بشه و در صورت ترک این بهشت باید از تمام حق و حقوق مسلمش بگذره حتی جگر گوشه اش

جامعه ای که من توش بزرگ شدم همیشه از کودکی به غلط به خانم ها گفته میشه که بسازند، تحمل کنند،  گذشت کنند و زندگی خیلی مهم تر از خیلی چیزای دیگه است

ضرب المثل های متاثر کننده ای مثل بسوز و بساز و یا زن با لباس سفید میره خونه شوهر و با کفن سفید میاد بیرون و عباراتی از این دست هم که به گوش هممون آشناست هم گواه روشنی بر این ادعا

نمی دونم چرا تو این گزارش های کاملا اتفاقی این برنامه که اصلا هم از قبل هماهنگ نشده! هیچ خانمی نیست که بگه شوهرم به خاطر اینکه حق قانونی داره و توقعات و سلیقه اش اخیرا با قدیم ها خیلی فرق کرده داره طلاقم می ده و مهریه ام هم 50، 100، 200 و ...هزار تومن بیشتر نیست که براساس چند سال پیش تعیین شده

چرا هیچ زنی از ترک خونه توسط شوهرش گله نداره، هیچ کس نیست که بدنش از اظهار قدرت شوهرش کبود شده باشه و طول درمان گرفته باشه، هیچ زنی نیست که بگه شوهرم خرجم رو نمی ده، شوهر هیچ زنی به صورت مخفیانه ازدواج دوباره وسه باره نکرده و همه خانم ها خوشی زده زیر دلشون که طلاق و مهریشون رو می خوان

هدف این برنامه چیه؟ چرا کسی نمیگه با قانونی بودن ازدواج چند باره آقایون اصلا کانون خانواده و خانواده دیگه هیچ مفهومی تو این جامعه نداره چون خیلی از آقایان و برادران من ظرفیت اینهمه حقوق قانونی رو نداشتند

کسی نمی پرسه چرا خانم ها حق طلاق ندارند اما آقایون هر وقت دوست داشتند می تونند همسرشون رو به راحتی یه آب خوردن طلاق بدن و خیلی چراهای دیگه که نمی گم دیده نمی شه میگم و داد میزنم که داره حذف میشه

به تهیه کنندگان این برنامه هم حالا که خیلی کنجکاو و دلسوزند می گم شاید علت بالا رفتن میزان مهریه تو این جامعه رو بشه تو قوانین غیر متعارف، حقوق نابرابر و سهیم نبودن زنان در زندگی و اموال شوهرشون پیدا کرد که مهریه دست آویزی شده برای کمی مستحکم تر کردن پایه های زندگی که به راحتی یه دل زده شدن و یه نگاه جدید می تونه ویران بشه

تو اون راهروهای دادگاه خانواده که من در دوران دانشجویی برای تهیه گزارش رفته بودم خیلی واقعیت های دیگه هم هست که همه نادیده گرفته شدن ذهن های خسته، چشم های گریان، دل های سنگین از حسرت دیدار فرزند، اشک داغ از احساس تحقیر و دور انداخته شدن، نگاه های احتیاج به حداقل امکانات اولیه ای که باید تامین می شده و نشده، خانه های خالی از وجود همسر، تن های خسته و کبود از خشونت های هر روزه و ........ واقعیاتی بود که من دیدم

اما مدینه فاضله این برنامه ظاهرا با شهر واقعی من که دارم سعی می کنم توش زندگی کنم فرق می کنه خیلی هم فرق می کنه

باید بگم موارد استثنا رو که کنار بگذاریم همه به روشنی روز می دونیم که زن های ایرانی از وفادار ترین، کم توقع ترین و سازگار ترین زنهای دنیا هستند که اکثرا اصلا حتی از همین حقوق محدود و کمشون هم چیزی نمی دونند که ادعایی در موردش داشته باشند و اون هایی هم که می دونند دستشون به جایی بند نیست و فکر می کنم این تصویر از زن ایرانی و مرد ایرانی خیلی ناعادلانه و متفاوت از واقعیات موجود باشه

خوب و بد همه جا هست اما اغراق هیچ وقت خوب نیست واقعیت اینه که مرد ایرانی به این خوبی و بی نقصی نیست و زن ایرانی هم به این سنگدلی و بی تفاوتی که به صورت کاملا گزینشی به تصویر کشیده شده نیست

تعیین حد قانونی برای مهریه تنها در صورتی جای بحث و نظر داره که در درجه اول با هدف گذاری صحیح باشه و به ویژه توسط آدم های با صلاحیت اظهار نظر در این مقوله انجام بشه که تازه لازمه اون هم تغییر بسیاری از قوانین دیگه است

هر وقت بحث حق طلاق برای زن و مرد برابر شد، زن در تمام اموال و دارایی های شوهر از همان ابتدا شریک شد، قانون چند همسری آقایان لغو شد، با هر گونه ظلم و تعدی به حقوق زنان برخورد شد و در جهت احیای حقوق از دست رفته زنان کاری انجام شد و اصلاح موارد بی شمار دیگه اونوقت می شه در این مورد هم اصلاحاتی انجام داد

باید گفت که این فرهنگ سازی ها هم مثل تمام روش های غلط دیگه نتیجه ای جز از هم پاشیدگی خانواده ها به همراه نداره که متاسفانه باید بگم از سر ندونم کاری نیست و کاملا آگاهانه هم داره صورت می گیره

و در آخر متاسفم از اینکه رسانه ملی نیمی از ملت رو به هیچ گرفته و اصلا به این نمی پردازه که زنان چی ندارند و چه کم دارند و چه توقعاتی دارند به این پرداخته که چی دارند تا اون هم حذف بشه!!!

 

 

 

او از من پرسید :آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟

گفتم ....اگر وقت داشته باشید....

لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد

چه پرسشی در ذهن تو برای من هست؟

پرسیدم: چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  می کند؟

پاسخ داد:

آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند

سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره از صرف می کنند....  

چنان با هیجان به آینده فکر می کنند.

که از حال غافل می شوند

به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده   

آن ها طوری زندگی می کنند.،انگار هیچ وقت نمی میرند

و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند 

ما برای لحظاتی سکوت کردیم

سپس من پرسیدم..

مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟ 

 

پاسخ داد:یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولی می توانند

طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند

یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند

یاد بگیرند ...دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی 

 یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید

ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید

 یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد

بلکه کسی هست که کمترین نیازوخواسته را دارد

یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند

ولی نمیدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

یاد بگیرند وبدانند ..دونفر می توانند  به یک چیز نگاه کنند

ولی برداشت آن ها متفاوت باشد 

یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند

بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

آیا چیز دیگری هم وجود دارد  که مایل باشی فرزندانت بدانند؟

خداوند لبخندی زد و پاسخ داد: فقط این که بدانند من این جا و با آن ها هستم..........برای همیشه

 

 

 

                                                                                                                                      به نقل از سایت روزانه

 

در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی،  من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من ، گیسوان تو شب بی پایان، جنگل عطر آلود

شکن گیسوی تو، موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش براین شط مواج سیاه همه عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور،

گیسوان تو در اندیشه من، گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه من، در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

چشم من، چشمه زاینده اشک، گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی برآب، در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود

شب تهی از مهتاب، شب تهی از اختر،

ابر خاکستری بی باران پوشانده، آسمان را یک سر

ابر خاکستری بی باران دلگیر است؛

و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس!

سخت دلگیر تر است

شوق باز آمدن سوی توام هست، اما

تلخی سرد کدورت در تو ، پای پوینده راهم بسته

ابر خاکستری بی باران، راه بر مرغ نگاهم بسته

وای،      باران؛      باران

شیشه پنجره را باران شست؛ از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور، وای،    باران،        باران؛

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابم که در آن دولت خاموشی هاست

با تو در خواب مرا لذت ناب هماغوشی هاست

من شکوفایی گل های امیدم ار در رویاها می بینم و ندایی که به من می گوید:

گرچه شب تاریک است، دل قوی دار، سحر نزدیک است!

دل من، در دل شب خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند

آسمان ها آبی، نفس صبح صداقت آبی است

دیده در آینه صبح ترا می بیند

از گریبان تو صبح صادق می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی، تو گل یاسمنی، تو چنان شبنم پاک سحری؟

نه، از آن پاک تری

تو بهاری؟

نه، بهاران از توست

از تو می گیرد وام هر بهار اینهمه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو!

سبزی چشم تو دریای خیال

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز

از من این سبزی هذیان از تست

سبزی چشم تو تخدیرم کرد، حاصل مزرعه سوخته برگم از تست

زندگی از تو و مرگم از تست

سیل سیال نگاه سبزت، همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده خود به کجا بشتابم؟

 

                               ****

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه شاد از لبان تو شنید:

زندگی رویا نیست

زندگی زیبایی است

می توان بردرختی تهی از بار، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت

می توان از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست

                                 

                             *****

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک، اما آیا باز برمی گردی؟

چه تمنای محال، خنده ام می گیرد!

 

                             *****

من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز، چهار فصلش همه آراستگی است

من چه می دانستم، هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم، سبزه می پژمرد از بی آبی، سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم، دل هر کس دل نیست

قلب ها ز آهن و سنگ

قلب ها بی خبر از عاطفه اند

 

                            *****

 

من به بی سامانی باد را می مانم

من به سرگردانی ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم، من ژولیده به آراستگی خندیدم

قصه بی سر و سامانی من، باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت: چه تهی دستی مرد!   ابر باور می کرد

 

                               *****

 

آروز می کردم که تو خواننده شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی؟ کاشکی شعر مرا می خواندی!

بی تو من چیستم؟ ابر اندوه

بی تو سرگردان تر از پژواکم در کوه

گرد بادم در دشت، برگ پاییزی در پنجه باد

بی تو سرگردان تر از نسیم سحرم

از نیسم سحر سرگردان بی سر و بی سامان

بی تو ؛ اشکم، دردم، آهم

 

                               *****

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟

بی تو مردم، مردم ...

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی، روی تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که،

عجیب! عاقبت مرد؟ افسوس!

کاشکی می دیدم!

من به خود می گویم : چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟

 

                                *****

دشت ها نام تو را می گویند؛ کوه ها شعر مرا می خوانند

 کوه باید شد و ماند، رود باید شد و رفت، دشت باید شد و خواند

در من این جلوه اندوه ز چیست؟

در تو این قصه پرهیز که چه؟

در من این شعله عصیان نیاز، در تو دمسردی پاییز که چه؟

حرف را باید زد؛ درد را باید گفت!

سخن از مهر من و جور تو نیست؛

سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنایی با شور؟

و جدایی با درد؟

و نشستن در بهت فراموشی    یا      غرق غرور؟!

سینه ام آینه ای است با غباری از غم

تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار

آشیان تهی دست مرا مرغ دستان تو پر می سازد

آه مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه می گویم آه ....

با تو اکنون چه فراموشی ها؛ با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست

تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، همه بر می خیزند

 

 

                                               شعر از:  حمید مصدق