دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

 

چکید افتاد و به زمین فرو رفت؛

قطره اشکی که از چشم هایم در یک بعد از ظهر گرم دم کرده جاری شد،

 

رها شد، بخار شد و قسمتی از هوا شد،

آهی که از گلویم در یک بعد از ظهر گرم دم کرده کشیده شد

 

به نظر تو اتفاقی نیفتاده

 

یه قطره اشک بوده و یه نفس آه از سر ناچاری،

 

اما برای من

 

اشکم پر از حسرت نگاه های خواستنی بود که همه رو دید ولی به هیچ کدوم نرسید، پر از دیدنی هایی بود که نباید می دید و وقتی دید اشک به دنیا اومد از تلخی دردی که دیده بود ...

 

آهم اما،

 

نفسی بود پر از افسوس حرف هایی که باید می زد و نزد و یا زد و کسی نشنید و سنگینیش اینقدر بود که بخارش کنه و به هوا بفرستدش

 

بازم ساده ازش نگذر

چرا که از حالا به بعد هر گیاهی که روی زمین می بینی سرشار از حسرت نگاه های من و تلخ از دیدنی های ندیدنیه و هر نفسی که می کشی پر از بخار افسوس حرف های گفته و نگفته منه که یا گفتم نشنیدی و یا شنیدی و گوش نکردی .....

خانم جوانی در  سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود..

 باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره  و با مطالعه این مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت  شیرینی خرید...  

 

اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم  با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.

 

کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست  روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..  

وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت  برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد  ولی به روش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و  حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم

 

هر یه دونه شیرینی که خانومه

بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .

 

دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه

 

وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی ...چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟

 

آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد  و نصفشو داد خانومه و..نصف دیگه شو خودش خورد..

 
 
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
 
 

در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما

 
وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..
چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> 

 
 
 فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی

 خریده بود تو کیفش گذاشته بود.

 

اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی  شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقا داره شیرینی هاشو میخوره

و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا هم  نداره 

 
 
توجه کنید:
چهار چیز هست که غیر قابل جبران  و برگشت ناپذیر هست .

 
سنگ بعد از این که پرتاب شد

دشنام .. بعد از این که گفته شد..

موقعیت .... بعد از این که از دست رفت

 و زمان... بعد از این  که گذشت و سپری شد ...

 

 

کودکی ها

به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود

 
 چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید


دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود