تو هم دیدی ؟ آمدن و رفتنش را می گویم
گویی دیروز بود که با هزار وعده و وعید تازگی و طراوت آمد و دمی به خود مشغولمان کرد
تمام خانه را به خاطرش گلباران کردم، آمدنش هر بار مثل صاعقه برقی می زند و دنیا را روشن می کند اما زودتر از آنچه زیبایی و فرصت ماندنش را حس کنم می رود ….
مثل لحظه اشراق که روشنایی تنها برای دمی تاریکی را پاره می کند و نور تابیده می شود و به آنی محو می شود..
هر بار چه نقشه ها می کشم برای دوباره دیدن و بودنش اما فرصت آنقدر کوتاه است که به دیداری نیز نمی رسم
یادت می آید بودن آخرت گفتی می روی و دوباره خبر از تازگی و امید می آوری؟ اما تو تنها معنای امیدی ...
به دوباره آمدنت چیزی نمانده انگار همین دیروز بود که خانه را برای آمدنت آب و جارو می کردم باز هم زودتر از آنچه حس کنم چشم انتظارت شده ام ؛ این بار که می آیی خبری از آرزوهایم بیاور ، همان هایی که هر بار در کنار سفره ای که به انتظارت پهن کرده ام با خود تکرار می کنم و لحظه رسیدنت به دست تو می سپارمشان
این بار که آمدی به آرزویی که از تنگ ماهی به دستت می رسد نیز گوش کن ؛ شاید امسال رویایش واقعی شود و آزادی را تجربه کند،
کلید آرزوی او به دست من و آرزوی من به دست توست ؛ این بار برای قفل های دلم کلید بیاور
بهار با تو هستم ، می شنوی؟





