من دفترچه ممنوعه ای دارم که خط خط آن بخشی از خودم را خط زده است؛ هر آنچه زیباییم را محدود کرد و نادیده گرفت هر آنچه دیگران خواستند نباشم و هر آنچه نتوانستند ببینندم و گفتند نباش و نکن همه را نوشته ام تا از یادم نرود تکه های خالی وجودم را کجا ازدست دادم ...
یک روز خنده ام، روزی زیباییم، روزهای بعد شادابی، هویتم ، حضورم ، بودنم؛ گاهی احساس می کنم شبیه شبحی شده ام که هنوز درگیر تلاشی عبس برای کسب حق بقا است
باید خنده ام را فراموش کنم تا آینده با من باشد، باید زیباییم را خط خطی کنم تا بتوانم زندگی کنم و کار کنم و باشم، باید ظاهرم مردانه باشد تا یک زن باشم خارج از پستوی خانه و مطبخ دوده گرفته اش ، باید بیرون از خانه زن نباشم
راستی یادم باشم به دفترچه ام چکمه های بلندم را هم اضافه کنم مثل قرمزی لبانم، سیاهی چشمانم ، طراوات گیسوانم، ظرافت پیکرم ؛ چرا که با پوشیدن آنها هم همه می فهمند من زن هستم و وجودم مردانه نیست، ابروهای باریکم را چه کنم؟ لطافت چهره ام را چگونه پنهان کنم؟ صدای باریکم چه؟...
من باید مرد باشم ، باید مرد باشم
مرد بودن حق بقا است...
دور از چشم دیگران فنجان قهوه ام را بر می گردانم تا ببینم روزهای بعد ، سالهای بعد باز هم خط خطی خواهم بود؟ چیزی از وجودم باقی خواهد ماند؟ کسی مرا باز خواهد شناخت؟ چند خط دیگر باید اضافه کنم؟
برگ هایم کم است ، دفترم کوچک است؛ تاب اینهمه خط دیگر را ندارد
دفتر را با تمام خط ها و برگ های باقیمانده اش پاره کنم یا دفتر بزرگ تری تهیه کنم؟
.
.
.
لذتی دارد دیدن خرده پاره کاغذ های دفترچه ممنوع های وجودم ....
دارم کامل می شوم ، دارم کامل می شوم خرده پاره های ممنوع کاملم می کنند دوباره زن می شوم ...




