یه سفر ۳ روزه به اصفهان داشتم که خیلی جالب بود! شب جلوی اینهمه آدم تو سی و سه پل گوشی اداره رو از تو دستم زدن و بردن ! حالا من بدو اونا بدو
نکته خیلی جالب ترش اینه که وقتی زنگ زدم به پلیس ۱۱۰ که آقا یکی از رو خوشمزگی گوشی رو از تو دستم زده و حالا خیلی راحت جلوم وایساده و میگه نمیدم و یه گشت بفرستید؛ چه جوابی شنیده باشم خوبه؟ پلیس وظیفه شناس ۱۱۰ در کمال آرامش بهم گفت خب حالا گوشی خودتو بده دستش که من بهش بگم گوشیتو پس بده!!!! من هم که دیگه از گوشام بخار می زد بیرون با فریاد بهش گفتم واقعا فکر می کنی من گوشی خودمو بدم دست این تو بهش بگی هر دو تا گوشی رو با هم به من پس میده؟
خلاصه به هر تهدید و فریادی بود گوشی رو ازش گرفتم اما برام خیلی جالبه که طرح امنیت اجتماعی فقط به یه وجب بالا و پایین مانتوی خانم ها و کفش و شلوارشون محدود میشه و پلیس در مواقع دیگه حال تکون خوردن هم نداره! حالا اگه می گفتم آقا اینجا چند تا خانم حجابشون مناسب نیست از زمین و آسمون نیروی وظیفه شناس میریخت اونجا!
گاهی به سرم می زنه با همه وابستگی ها و چیزهایی که بخاطر به دست آوردنشون جنگیدم و وایسادم و به دستشون آوردم ، قید همه چیز و بزنم و بذارم برم از این کشوری که همه چیزش وارونه است ، برم سراغ یه زندگی خیلی دور تر از اینجا که کم هیجان تر و آروم تره! گرچه به هیجان زندگی ایرانی عادت کردم با همه اتفاقات نادر و غیر منتظرش اما گاهی دیگه واقعا انرژی کم میارم از بس حرص می خورم از وضعیت اطرافم ! خلاصه هوای حوصله بد جوری ابریست!




