تا حالا شده تو یک جلسه خیلی مهم و جدی که معمولا پر از اتفاقات مضحک هم هست اما کسی نباید به روی خودش بیاره خندتون بگیره و نتونید خودتون رو جمع و جور کنید؟
این اتفاق ناخوشایند روز چهارشنبه برای من اتفاق افتاد! افتضاح قضیه وقتی بیشتر نمود پیدا می کنه که وسط یک جلسه که حدود ۳۰۰ نفر آقا حضور دارند فقط ۲ تا خانم باشه و از قضا یکی از اونها هم من باشم

ماجرا از وقتی شروع شد که یکی از اعضا که تقاضای وقت برای نطق پیش از دستور کرده بود، پشت تریبون رفت و با لهجه بسیار شدید و شیرین یکی از مناطق کشور و با آخرین صدا شروع به صحبت کرد! اوضاع وقتی بدتر شد که متاسفانه اون تصمیم گرفت صحبت هاش رو با خوندن یک بیت شعر از حافظ شروع کنه، همون شعر معروف بیا تا گل برافشانیم .... اما نه تنها مصرع اول رو کاملا اشتباه و نصفه نیمه خوند بلکه مصرع دوم هم یادش نیومد و این بیت شعر تبدیل شد به :
بیا تا قل ...... افشانیم می ..... و وقتی دید که یادش نمیاد گفت هیات نمایندگان عزیز!
به قدری شرایط مضحک شده بود که من هیچ جور نتونستم جلوی خندم رو بگیرم و مثل موبایل که در حالت ویبره قرارش می دی می لرزیدم و اشک پاک می کردم و صدام در نمی اومد! و در عین حال با دست دیگه خبر می نوشتم! افتضاح تر وقتی شد که رئیس بزرگ هم که همیشه تو جلسه ها با قیافه کاملا جدی کنار من می ایسته هم از خنده من نتونست خودش رو کنترل کنه و شروع کرد به خنده بدتر از من و هی به من می گفت خواهش می کنم نخندید! انگار من نخندم خنده اونم تمام میشه!
خلاصه به هر زحمتی بود خودم رو جمع و جور کردم و قیافه جدی گرفتم که یهو یکی از همکاران یه یادداشت داد به دستم و سریع دور شد ، کاغذ رو باز کردم دیدم از سر شیطنت همون عبارات رو دوباره روی کاغذ نوشته و داده که من بخونم و دوباره شروع شد!
آخر سر از همکارم خواستم که اون ادامه بده و برای اینکه این خنده لعنتی از سرم بپره برم بیرون از جلسه تا یه هوایی بخورم، چند دقیقه نگذشته بود که یهو دیدم همون سخنران عزیز هم نطقش تموم شده و اومده بیرون یه نسکافه بخوره و از قضا داره به طرف من میاد ، دیگه نمی دونستم چیکار کنم ، رسید به من و شروع کرد به تشکر از واحد خبر و روابط عمومی بابت اقداماتشون و اینکه از عکاس بخوام عکس همین سخنرانیش رو براش روی سی دی بزنند وبهش بدن ، داشتم منفجر می شدم فقط با نگاه ملتمسانه نگاه همکارانم می کردم تا یکیشون دلش به رحم بیاد و من رو یه جوری نجات بده که بالاخره یکی دلش سوخت و صدام کرد ، من هم از خدا خواسته گفتم ببخشید کارم دارند و فرار!
خلاصه خیلی خراب کاری شد ، البته قبلا هم در چنین شرایطی قرار گرفته بودم اما نه به این شدت و در این کسوت! اون یکی بر می گرده به نخستین سال ریاست رئیس جمهور که ما هم به عنوان خبرنگار برای افتتاح یکی از طرح های پتروشیمی در رکاب نهاد ریاست جمهوری به بندر امام رفته بودیم و در جایگاه خبرنگاران که در امتداد تریبون سخنران در کنج قرار داشت نشسته بودیم و دیدیم که رئیس جمهور برای سخنرانی اومد اما قدش به میکروفون نرسید در نتیجه حاضران یک ربعی منتظر بودند تا یه زیر پایی برای رئیس جمهور پیدا بشه! اونجا هم خیلی خندیدم اما چون خبرنگار یک رسانه بودم ابایی از خندیدن نداشتم اما اینجا قضیه فرق داشت چون خبرنگار درون سازمانی بودم و در واقع میزبان!
متاسفانه الان هم یاد اون شرایط می افتم بازم خندم میگیره و بدتر تصور می کنم اگر دوباره اون آدم رو ببینم هم همین اتفاق می افته!




