دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

 

هوای امروز صبح بهترین اتفاق این هفته بیخود بود! چقدر دلم می خواست می تونستم برم کوه !حسابی از برنامه کوه نوردیم افتادم و از این بابت به شدت از دست خودم عصبانیم، یه جورایی احساس می کنم دارم به خودم ظلم می کنم اما اصلا آدمی نیستم که بتونم بی خیال کار کردن بشم ، ای لعنت به هر چی محل کاره که پنج شنبه ها تعطیل نیست!  وقتی هم عصبانیم یا همینطور می نویسم یا راه میرم ، نوشتنم در 2 صورت قطع میشه : 1- تموم شدن کاغذ سفید دور و برم 2- درد گرفتن دستم ؛ راه رفتنم هم تنها در صورت خستگی شدید متوقف میشه!
عجیب و غریب های این هفته:
- تو تاکسی موقع پیاده شدن:  راننده که بابای من مثل نوه می مونه براش، برای دریافت کرایه خطاب به من = مرسی مادر
 - تو مغازه دوتا خانم در حال تحلیل اقتصادی شدید: وقتی نامزد پسرم میگه فلان قدر مهریه می خوام بایدم برنج بشه کیلویی 5 هزار تومن!
- دوباره تو تاکسی صبح علی الطلوع : راننده کاست نامجو گذاشته با صدای بلند گوش میده هی غر می زنه و فحش میده بهش که چرا اینجوری می خونه!  جلو نشسته بودم کلافه شدم گفتم آقا شما که اینهمه کاست تو ماشینته عوضش کن مگه مجبوری؟ میگه مال پسرمه، میگم مال خودت رو گوش کن، میگه آخه می خوام ببینم این پدر سوخته چی گوش میده!
- رفتم دیدن یکی از دوستان که یه بچه 11 ماهه داره : هرچی به بچه میگی میگه بابا ! به مامانش هم میگه بابا!  بهش میگم این بچه چرا اینجوریه؟ میگه نمی دونم شاید چون باباش رو شبی چند ساعت بیشتر نمی بینه اینجوریه ! میگم برعکسه ؟ به هر کی بیشتر می بینه باید عادت کنه که  !

  -  رئیس (سردبیر ماهنامه) خطاب به من: خانم برای سخن ماه مجله من یه مطلب نوشتم شما این رو بخون اصلاح کن ، بعد با صدای یواش که از در اتاق بیرون نره : کلا بریزش به هم یه چیز خوب بنویس! یکی نیست بگه مجبوری؟ خب بگو تو برو بنویس بزن به نام من دیگه!
در مجموع احساس می کنم یه خطر شعوری مهلک داره این ملت همیشه در صحنه رو تهدید می کنه!