دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

رسما شدم مثل جو دالتون تو کارتون لوک خوش شانس که از همه چی متنفر بود: منم متنفرم متنفرم متنفرم !

 کاش مثل آوریل بودم و همه چیز رو شیرین می دیدم ...

از همه چی متنفرم :

از آزادی صد برابری مردم ایران نسبت به مردم آمریکا

از عالیجنابان و والاحضرتانی که می روند برای تصویب قطعنامه چهارم

از حق مسلمی که حق مسلمتر ِ بودن و شاد بودنمان را هر روز بی رنگ تر می کند

از اینکه باید در میدانی به نام دیگری، برای دیگران آوای مرگ بر آن دیگری را سر دهیم

از دروغ های دیپلماتیک پیش از انتخابات

از مصاحبه های پر طمطراق رای افزا

از دروغ افتتاح برج میلادِ در دست ساخت

از قبض های آب و برق مزین شده به نرخ سوبسید و وعده های یورویی نفتی که فراموش شدند

از زن های بی اختیار و خانه نشینی که در قصه های ماه رمضان جامعه مرد سالار را سر ذوق آورده

از کُزت بودن دختران در خانه پسران تناردیه و ژانوارژان هایی که هیچ گاه از راه نمی رسند

از حقوق برابری که هر روز فاصله شانه هایمان را بیشتر می کند، من فلرتیشیا می شوم و تو گالیور

از سنگینی بار لایحه ای که حمایتم خواهد کرد

از سنگفرش های نیمه نو شده پیاده روها در شروع فصل خیس و صندوق خالی شهرداری

از دشمنان دیروز که دوستان و برادران امروز شده اند

از خواهر خواندگی نمایشی شهرهایی با مردمی فرسنگها دور از هم

از تاریخ حجیمی که هر روز از زبان مورخان خانگی رسانه ملی کم حجم تر و متفاوت تر می شود

از تیتر هر روزه روزنامه های مظلوم و محرومی که ساده لوحانه می کوشند در شهر پینوکیوها راست گو باشند

از خط قرمز روی نوشته هایم

از نامه هایی که برگشت می خورند

از بهشتی که هر روز از من دورتر می شود

از من و تویی که ما نمی شویم ...

به دعوت دوست و همکارم در وبلاگ فقط برای خودم به یه بازی دعوت شدم که اون هم نوشتن خاطره از اول مهر و دوران تحصیله :

1-     روز اول مهر با وجودی که خیلی برای مدرسه آماده شده بودم اما بغض کرده بودم و تنها سوالی که لحظه جدایی از مادرم کردم این بود که میای دنبالم؟ اونم گفت من اصلا جایی نمیرم همین جا هستم تا تو برگردی و من انگار همه دنیا رو بهم دادند با دل خوش رفتم سر کلاس که البته بعد معلوم شد وعده حضور مادر در پشت درها تنها دروغی مصلحتی برای قوت قلب دادن به من بوده!

2-     در دوران تحصیل در دقیقه 90 آدم درس خونی می شدم و معمولا ابروهای باریکم در دوران راهنمایی و دبیرستان نقطه اختلاف علمای مدرسه در مورد من بود چون نمی دونستند واقعا همین شکلیه یا من این شکلیش کردم! بنابراین مادرم همیشه موقع کارنامه گرفتن باید یه توضیح مفصل در مورد علت ژنتیکی نازکی ابروهای من به مسوولان مدرسه میداد!

3-     یادمه در دوران راهنمایی رویارویی با این واقعیت اینکه مسوولان حق دارند کیف وسائل شخصی ما رو بگردند خیلی غرورم رو جریحه دار کرد و شب با ناراحتی به پدرم گفتم که غرور اون هم مثل من جریحه دار شد و در نتیجه فردا به مدرسه اومد و با تحکم وسط دفتر به همه گفت که هیچ کس حق نداره کیف دختر من رو بگرده مسوولیتش هم باخودم که فک همه افتاد و من البته اون لحظه روی ابرها تشریف داشتم!

4-     هیچ وقت با اینکه کسی به انجام کاری مجبورم کنه آبم تو یه جوی نرفته در نتیجه بعضی روزها رو دوست داشتم مدرسه نرم برای همین بهانه الکی میاوردم والبته پدرم ندیده همه رو تایید می کرد و با یه اشاره بهم ندا میداد که همه چیز حله و می تونم امروز رو تو خونه بمونم!

5-     اعتراف می کنم که یکی از تفریحات همیشگیم در دوران تحصیل کشیدن تصویر معلم ها بوده که تا زمان دانشگاه و حتی تا الان سر کار هم ادامه داره و یادمه که یهو یه کلاس از روی تصویر یه معلم با هنر فرسایی اینجانب کپی می کردند در دانشگاه هم همینطور و ازاین نظر همیشه شهرت خاصی به هم زده بودم و حتی درخواست هم بهم میدادند!

فکر می کنم به حد کفایت آبروی خودم رو بردم دیگه کافیه!

(من هم از تمام دوستانی که به ژیوار سر می زنند دعوت می کنم دراین بازی شرکت کنند، اسم نمی برم، خودتون بنویسید! )

 

اصرار نکن! آخرین امیدم به معجزه را سالها پیش از دست داده ام ، همان زمانی که با چشمان خیس برای آخرین بار دیدمت و تمام خاطره های کودکیم را در هزار توی سرنوشت گم کردم،

پس از آن نه کاسه آب بدرقه و نه حتی نگاه های خیس شبانه به آسمان، هیچ کدام مرحم درد دوری تو نشد؛

کسی ترا برای من پیدا نکرد ....

تو چه میدانی؟

دیگر دیدن دوباره ات برایم معجزه نیست، بازی تلخ تقدیر است و تنها از میان انبوه زنگار بسته خاطره های سالیان، یاد حزن انگیز قولی کودکانه را تداعی می کند: همیشه کنار تو می مانم!