رسما شدم مثل جو دالتون تو کارتون لوک خوش شانس که از همه چی متنفر بود: منم متنفرم متنفرم متنفرم !
کاش مثل آوریل بودم و همه چیز رو شیرین می دیدم ...
از همه چی متنفرم :
از آزادی صد برابری مردم ایران نسبت به مردم آمریکا
از عالیجنابان و والاحضرتانی که می روند برای تصویب قطعنامه چهارم
از حق مسلمی که حق مسلمتر ِ بودن و شاد بودنمان را هر روز بی رنگ تر می کند
از اینکه باید در میدانی به نام دیگری، برای دیگران آوای مرگ بر آن دیگری را سر دهیم
از دروغ های دیپلماتیک پیش از انتخابات
از مصاحبه های پر طمطراق رای افزا
از دروغ افتتاح برج میلادِ در دست ساخت
از قبض های آب و برق مزین شده به نرخ سوبسید و وعده های یورویی نفتی که فراموش شدند
از زن های بی اختیار و خانه نشینی که در قصه های ماه رمضان جامعه مرد سالار را سر ذوق آورده
از کُزت بودن دختران در خانه پسران تناردیه و ژانوارژان هایی که هیچ گاه از راه نمی رسند
از حقوق برابری که هر روز فاصله شانه هایمان را بیشتر می کند، من فلرتیشیا می شوم و تو گالیور
از سنگینی بار لایحه ای که حمایتم خواهد کرد
از سنگفرش های نیمه نو شده پیاده روها در شروع فصل خیس و صندوق خالی شهرداری
از دشمنان دیروز که دوستان و برادران امروز شده اند
از خواهر خواندگی نمایشی شهرهایی با مردمی فرسنگها دور از هم
از تاریخ حجیمی که هر روز از زبان مورخان خانگی رسانه ملی کم حجم تر و متفاوت تر می شود
از تیتر هر روزه روزنامه های مظلوم و محرومی که ساده لوحانه می کوشند در شهر پینوکیوها راست گو باشند
از خط قرمز روی نوشته هایم
از نامه هایی که برگشت می خورند
از بهشتی که هر روز از من دورتر می شود
از من و تویی که ما نمی شویم ...




