<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[ژیوار]]></title>
		<link>http://zhiivaar.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[اندر مصائب روابط عمومی بودن]]></title>
					<link>http://zhiivaar.blogsky.com/1387/07/21/post-115/</link>
					<description><![CDATA[<p style="TEXT-ALIGN: right" align="justify"><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"><font size="4">&nbsp;</font></font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="justify"><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"><font size="4">کار کردن در بخش روابط عمومی همیشه برای من مصائب خاص خودش رو داشته، اولین علتش اینه که<span>&nbsp; </span>آزادیم<span>&nbsp; </span>رو در نوشتن محدود می کنه، اما بخش خیلی نفرت انگیز دیگه این کار برای من نوشتن جوابیه های دندان شکن برای همکاران خودم در خبرگزاری ها و مطبوعات مختلفه که اصلا دلم نمی خواد بنویسم و هر دفعه هم با ناراحتی این کار رو انجام میدم ، گرچه کلی تلاش می کنم رئیس رو راضی کنم بی خیال جوابیه بشه و هر چند ممکنه بتونم اون رو مجاب کنم اما رئیس بزرگ دیگه شوخی بردار نیست و به همین دلیل بار سنگین این جوابیه ها همچنان بر شانه های منه</font></font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="justify"><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"><font size="4">این حس وقتی خیلی نفرت انگیز تر میشه که بدونم خبرنگاری با اطلاعات کافی و درست، انتقادی کرده که بجاست و اراجیف ننوشته!</font></font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="justify"><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"><font size="4">اصولا برای خودم جواب دادن به انتقاد یک خبرنگار مفهوم نداره ، چون خبرنگار کارش همینه و باید در بیان نظر و افکارش آزاد باشه؛ هر چند شخصا معتقدم خبرنگار آماتور، بی تجربه و بی اطلاع و چرند نویس هم باید آنچنان نواخت که پخته بشه و قلم و آگاهیش به حدی برسه که من روابط عمومی حتی از خوندن انتقادش هم لذت ببرم و اگر نه به زبان اما در دلم آگاهی، شهامت و قلمش رو تحسین کنم. </font></font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="justify"><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"><font size="4">اما باید اعتراف کنم در ایران، نهایت کار خبرنگاری که کارآموزیش رو کرده و از آماتوری در اومده و داره حرفه ای کار میکنه اینه که وارد بخش روابط عمومی یه سازمان بشه که البته علل مختلفی داره که نبود بیمه، حقوق های ناکافی و نبود ثبات و امنیت شغلی از اصلی ترینشه که خبرنگاران رو به سمت روابط عمومی ها هدایت می کنه و از این نظر یه پیشرفت شغلی محسوب میشه اما به لحاظ ذات کار خبر، برای &quot;خبرنگار روابط عمومی&quot; آرامش هولناکی به همراه داره که خیلی وقت ها کلافه کننده است.</font></font></span></p><p align="center"><font size="3"><strong>***&nbsp;</strong></font></p><p align="justify"><font size="3"><strong>نمی دونم چندین برابر شدن ماشین گشت های ارشاد در خیابون ها رو باید به حساب مست کردن جناب رادان از ترفیع شغلی گذاشت؟&nbsp;&nbsp;</strong></font></p><p align="justify"><font size="3"><strong>چه خبره؟ همین امشب 3 تا ون و حدود 8 تا الگانس نیروی انتظامی اطراف میدون ولیعصر بود یعنی این عقلش به اندازه علم الهدی معروف مشهد هم نمیرسه؟ اون دیگه در نهایت یک نطق روشن فکرانه گفته: حجاب را نمی توان مثل زمان رضا خان به زور سر نیزه اجبار کرد!&nbsp;</strong></font></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 23:57:31 GMT</pubDate>
					<comments>http://zhiivaar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=115</comments>
          <guid>http://zhiivaar.blogsky.com/1387/07/21/post-115/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نمایشگاه هنری پلیس و مبارزه با مواد مخدر!]]></title>
					<link>http://zhiivaar.blogsky.com/1387/07/19/post-114/</link>
					<description><![CDATA[<p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt"><font face="times new roman,times,serif"><font size="4">&nbsp;<span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: ">&nbsp;</span></font></font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: "><font face="times new roman,times,serif" size="4">تبلیغ های جدید نمایشگاه پلیس و مبارزه با مواد مخدر رو تو خیابون ها دید؟</font></span></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt"><font face="times new roman,times,serif" size="4">جالب اینه که بالای این تبلیغ ها با قلمی بزرگتر از عنوان نمایشگاه نوشته : برای دیدار با هنرمندان سینما و تلویزیون!</font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt"><font face="times new roman,times,serif" size="4">نمی دونم چه دردیه که تو هر مساله و اتفاقی پای این هنرمندان باید وسط باشه مثل جشن عاطفه ها، جشن رمضان، رمضان در سوگ، توضیح در مورد انرژی هسته ای، صرفه جویی، حالا هم که نمایشگاه<span>&nbsp; </span>پلیس </font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt"><font face="times new roman,times,serif" size="4">یعنی چی؟ یعنی هر چی باید تو مخ این ملت بره رو باید حتما یه بازیگر بهشون بگه و جور دیگه ای نمی فهمند؟ </font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt"><font face="times new roman,times,serif" size="4">تا حالا دیدین برای نمایشگاه کتاب، مطبوعات، صنایع دستی، گردشگری و ... نیازی به اینجور تبلیغ ها باشه؟</font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt"><font face="times new roman,times,serif" color="#0066cc" size="4">***</font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt"><font face="times new roman,times,serif" size="4">شاید به زودی به طور کامل اسباب کشی کنم به یه خونه جدید، امن تر و بسیار متفاوت تر از اینجا، این راز رو فاش کردم که علت هفته به هفته به اینجا سر نزدن رو گفته باشم.</font></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt"><font face="times new roman,times,serif" size="4">هر چند با وجود کلنجار هر روزه هنوز دلم نیومده اینجا رو حذف کنم معمولا در اینجور موارد به یک چشم به هم زدن همه چیز رو از بین می برم اما تازه فهمیدم چه تعلق خاطری پیدا کردم به اینجا؛ این حد وابستگی و عاطفی رفتار کردن برای خودم هم عجیبه، سابقه نداشته در انجام تصمیمی که هر روز با خودم مرورش می کنم اینقدر تعلل کنم.</font></span></p><p><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: "><font face="times new roman,times,serif" size="4">راستش در مورد پرده برداری از این خونه شخصی هم هنوز مردد هستم اما اگه تصمیمم با خودم یک سره شد برخی از دوستان همیشگی رو خبر خواهم کرد.&nbsp;</font></span></p><p><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: "><font face="times new roman,times,serif" size="4">اصلا شاید اینجا به طور کامل خبری شد و اونجا کاملا شخصی!</font></span></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 00:53:39 GMT</pubDate>
					<comments>http://zhiivaar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=114</comments>
          <guid>http://zhiivaar.blogsky.com/1387/07/19/post-114/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[روزی هایی که رفت بر باد ...]]></title>
					<link>http://zhiivaar.blogsky.com/1387/07/13/post-113/</link>
					<description><![CDATA[<p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">&nbsp;</font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">- روزهای رویایی 7 صبح از خواب بیدار شدن و هفت و نیم از خونه بیرون<span>&nbsp; </span>اومدن و تازه 5 دقیقه مونده به 8 کارت زدن دیگه بر باد رفت، کاش همیشه تابستون بود ، حالا نمی شد ساعت علم آموزی این آیندگان فردا یه 2 ساعتی با تایم اداری ها تفاوت داشت؟</font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">- امروز صبح مضحک ترین پرسش های عمرم رو جواب دادم: همکار خیلی جدید که سه تای من هیکل داره و مثلا از جنس قوی تره با حالتی که استرس تو چشماش موج میزنه تو آسانسور با نگرانی از من می پرسه: خانم من ساعت 8 و یک دقیقه کارت زدم، حالا چی میشه؟ منم در حالیکه سعی می کنم خندم رو کنترل کنم میگم: اگه نیان سر میزت و کت بسته نبرنت، چیزی نمیشه، کلا اگه تاخیرهای صبحت از 4 ساعت بیشتر نشه چیزی نمیشه </font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">فکر کردم این حرفم خیالش رو راحت میکنه اما نگران تر از قبل پرسید: اگه از 4 ساعت بیشتر بشه چی میشه؟ دیگه داشتم داغ می کردم ، گفتم: هیچی یه روز غیبت برات می زنند، فکر می کردم سوال های این نابغه به اینجا ختم میشه که دیدم سوال ابلهانه تری پرسید و با اون قیافه مسخره گفت: اونوقت چجوری باید موجهش کنیم؟ گفتم: آقا مگه مدرسه است؟ یه روز کاری از حقوقت کسر میشه، همین! البته شما بخوای میتونی مامانت رو هم بیاری! در این لحظه لپ های همکار جدیدمان قرمز می شود.</font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><strong><span lang="FA" dir="rtl" style="COLOR: blue"><font size="3"><font face="Times New Roman">***</font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3">- روزنامه های امروز بیشتر به گند بالا آورده جناب کردان پرداخته بودند، اما از تیتر روزنامه </font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt">&quot;اسرار&quot; </span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3">بیشتر از همه خوشم اومد: &quot; </font></span></strong><strong><em><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt">کردان در رویای آکسفورد&quot;</span></em></strong></font></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><font size="3"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA" dir="rtl" style="COLOR: blue">+</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> چقدر احساس سربلندی می کنیم که مدرک لیسانس دانشگاه آزاد خودمان را داریم!</span></strong></font></font></p><p style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><strong><span lang="FA" dir="rtl" style="COLOR: blue"><font size="3"><font face="Times New Roman">***</font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">- اخبار داشت صحنه های پر احساس تماشاگران رو در روز داربی (جدیدا بهش میگن شهرآورد) پایتخت نشون می داد:</font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">مجری در حال مصاحبه با یه پیرمرد خیلی پیر: حاج آقا چند سالتونه؟ </font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">پیرمرد: متولد 1313</font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">مجری نابغه: میشه چند سال؟</font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">پیرمرد: 73 سال</font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">مجری مهربان: حاج آقا برای شما سخت نیست اومدی اینجا؟</font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">پیرمرد: نه که نیست، تازه قرص زیر زبونی قلب هم می خورم، حاج خانممون هم میگه حتما برو استادیوم روحیه ات بهبود میشه!</font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><font size="3"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA" dir="rtl" style="COLOR: blue">++</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> در حس مثبت روحیه دهی حاج خانم شکی نیست، ولی به نظر میاد این حاج خانم یه خوابهایی برای حاج آقا دیده باشه، این وسط چی بهتر از یه مرگ طبیعی در اثر هیجان! شاید هم این حاج خانم همون خانم اسمیت نسل قبله! </span></strong></font></font></p><p style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><strong><span lang="FA" dir="rtl" style="COLOR: blue"><font size="3"><font face="Times New Roman">***</font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3">- جناب احمدی مقدم فرمودند: از هفته دیگه دور جدید فعالیت نیروی انتظامی با شعار </font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 14pt">&quot;<em>هدف من حفظ امنیت و آسایش توست</em>&quot;</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"> آغاز می شود.</font></span></strong></font></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><font size="3"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA" dir="rtl" style="COLOR: blue">+++</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> ما شعارشان را اصلاح می کنیم: &quot;ما بیکار می باشیم، حقوق دید زدن مردم و گرفتن پاچه آنها را می گیریم و هدفمان وجب کردن مانتوی توست!&quot; </span></strong></font></font></p><p style="TEXT-ALIGN: center" align="center"><strong><span lang="FA" dir="rtl" style="COLOR: blue"><font size="3"><font face="Times New Roman">***</font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman">فیلم &quot;<em>دعوت&quot;</em> با سوژه بسیار متفاوت و کمی جسارت برای پرداختن به چنین موضوعی حتما به یک بار دیدنش می ارزد، مسائل خصوصی زنان رو که شاید تا حالا کمتر بهش پرداخته شده به خوبی نشان داده و اینکه برخی مشکل های خانم ها تحصیلات، فرهنگ، خانواده و شان اجتماعی نمی شناسد و همه به یک اندازه درگیر فقر فرهنگی، خودخواهی یا نبود درک متقابل همسرانشان هستند.</font></font></span></strong></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><font size="3"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA" dir="rtl" style="COLOR: blue">++++</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> گاهی فکر می کنم ازدواج کردن با چنین همسرانی که از هر طبقه همه به شکل هولناکی شبیه هم هستند، تلخ ترین حادثه ای است که می تواند برای یک زن اتفاق بیافتد، شاید به علت همین ترس درونی است که اینقدر همه را زیر ذره بین تحلیل خودم می گذارم .</span></strong></font></font></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 4 Oct 2008 23:22:00 GMT</pubDate>
					<comments>http://zhiivaar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=113</comments>
          <guid>http://zhiivaar.blogsky.com/1387/07/13/post-113/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
